آواز نیمه شب

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    خوشی‌ها یک‌دفعه سرریز شده توی خانه. مادربزرگ می‌گوید: نباید غافل بود! وسط اتاق چرخ می‌زنم و می‌رقصم. ـ خوشحالم مادربزرگ... خوشحال! مادربزرگ خنده می‌زند: ـ لپ‌هات گل انداخته. شدی مثل دخترهای دشت. ـ آخه بشمار... ببین چند تا. می‌گوید: روز سفید آدم را سفیدرو می‌کند. با اطمینان پا روی زمین می‌گذارد. گوشت نو بالا می‌آورد، اما... از چرخیدن می‌ایستم. اتاق دور سرم می‌چرخد. ـ اما چی؟! ـ عمرشان کوتاه است. زود می‌گذرند، تا پلک رو هم بگذاری. ـ راست می‌گویی مادربزرگ. چه زود غروب شد. پس چرا مامان اختر و بابا نمی‌آیند. ـ می‌آیند، صبر داشته باش! می‌گویم: حالا از یکی‌اش خبر نداری. قصه‌ام تو روزنامه دیواری مدرسه چاپ شده. یعنی بچه‌ها نوشتند. همه دورش جمع شده بودند و می‌خواندند. حیف که اسم روزنامه‌مان بد شده. مادربزرگ انگار گوشش به من نیست.


    راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک
    نویسنده : عباس بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 7:49
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها