قتلهای الفبايی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    من تا این جوان را دیدم، دلم به حالش سوخت. سیمای خسته، رنگ و روی پریده و چشمان بی‌فروغش نشان می‌داد که ضربه روحی شدیدی را تحمل کرده است. او جوانی خوش‌هیکل و سالم بود با قدی نزدیک به یکصد و نود سانتی‌متر، اما زیاد خوش‌قیافه به نظر نمی‌رسید. صورتی بشّاش و کک‌مکی، با گونه‌های برجسته و موهای قرمز برّاق داشت. گفت: ــ چه خبر شده مگان؟ چرا اینجا این طوری است؟ تو را به خدا بگو... من همین الآن شنیدم... بتی... و صدایش قطع شد. پوآرو یک صندلی جلو کشید و او روی آن نشست. بعد دوستم یک فلاسک کوچک از جیبش بیرون آورد، مقداری از محتویات آن را توی فنجانی که دم دستش روی کابینت آشپزخانه بود ریخت و گفت: ــ کمی از این را سر بکش، برایت خوب است. مرد جوان قبول کرد، آن را نوشید و کمی رنگ و رویش باز شد. بعد راست‌تر نشست. حرکاتش کاملاً آرام و عادی بود. دوباره رو به دختر کرد و پرسید: ــ آره؟ حقیقت دارد؟ بتی مُرده؟ او را کشته‌اند؟


    راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک
    نویسنده : عباس بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 3:33
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها