آیلین

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

روزهای آخرم بعنوان آن آیلین عصبی بیچاره در اواخر دسامبر سپری شد، در شهر سردی بی روح، که در آن متولد و بزرگ شده بودم. برف زمستانی می‌بارید، در حدود سه یا چهار فوت. برف با شدتِ زیادی در حیاط هر خانه ای می‌بارید و بر لبه‌ی طاقچه‌ی هر پنجره‌ای مثل سیلاب جاری می‌شد. در طی روز، لایه‌ی بالای برف آب شده و باعث می‌شد کمی لجن در ناودان جاری شود و تابش خورشید به یادت می‌آورد که زندگی گهگاه لذت بخش است. اما در بعد از ظهر، خورشید ناپدید می‌شد و دوباره همه جا سرتاسر یخ می‌بست، در شب یک لایه‌ی ضخیم روی برف تشکیل می‌شد که می‌توانست وزن یک مرد بالغ را تحمل کند. هر صبح، من از داخل سطل کنار در جلویی، از ایوان تا خیابان را نمک می‌پاشیدم. قندیل‌ها از شیروانی جلوی خانه آویزان بودند و من شکستن و سقوط‌شان را بر روی سینه‌ام تصور می‌کردم که غضروف ضخیم شانه‌ام را مانند گلوله‌ای می‌شکافت یا مغزم را به چندین تکه تقسیم می‌کرد. جلوی خانه‌ی همسایه‌ی کناری، خانواده‌ای که پدرم بخاطر این‌که آنها لوتری(۳) بودند و او کاتولیک، به آنها بی اعتماد بود، پارو شده بود. البته پدرم به همه بی اعتماد بود. او مثل پیرمردهایِ مست، هراس آور و دیوانه بود. آن همسایه‌ی لوتری در کریسمس یک سبد حصیری سفید از سیب‌های رسیده‌ی سلفون پیچیده شده، یک جعبه شکلات، و یک بطری نوشیدنی اسپانیایی، جلوی خانه گذاشتند. کارت تبریک روی آن را به خاطر دارم «خداوند هر دو شما را خیر دهد.»


راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک
نویسنده : عباس بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 10 اسفند 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :