خرید بک لینک
«نه که فکر کنید فضولم یا چون واحدم روبروی خونۀ اونه وقت و بیxadوقت اونو میxadسُکم... گلاب به روتون تازه از دست به آب اومده بودم و داشتم کنارِ درِ ورودی با حولهxadای که از رختxadآویزِ بغلِ در آویزونه همیشه... دستxadهامxadُ خشک میxadکردم که صدای باز شدنِ در اومد... اولش توجهی نکردم یادمه اصلاً وسوسه هم نشدم که از چشمیِ در نگاه کنم... همینxadطوری وایستاده بودم و دستxadهامُ خشک میxadکردم تو حالِ خودم بودم که صدای تقxadتقِ پاشنۀ کفش اومد... تا حالا یه همxadچین تقxadتقی نشنیده بودم... یه جورایی خیلی ظریف بود انگار صاحبش داشت روی طناب راه میxadرفت... یه تقxadتقِ منظم... تو پاگردها هم نظم و نسقِ خودشxadُ داشت... همین جوری الکی شیطون رفت تو جلدم و از چشمی در نگاه کردم و دیدم...» دو فعلِ آخری جملهxadاش را با حسِ بچهxadای که مجبور شده همxadکلاسیxadاش را لو بدهد گفت و خودش را خلاص کرد. سیبِ آدمِ قاسمی و پازوکی و حاجxadمرادی تقریباً همxadزمان آن قدری که فرصتِ چشم چرخاندن داشتم، رفت بالا و با تانی آمد پایین. «من فقط داشتم دستxadهامُ خشک میxadکردم.» الویری این جمله را توی هوا مثل پرت کردن بیxadهدفِ سنگی توی برکه، انداخت. گفتم: «یعنی شما به قاعدۀ بالا آمدنِ زنی از سه طبقه آن هم هرطبقه چهاردهxadتا پله آن هم با آن کفشxadهایی که پاشنهxadاش آنxad قدر ظریف تقxadتق میxadکرد... دست خشک میxadکردید؟» خواجوی چشمxadغرهxadای رفت ترسناکxadتر از خُرۀ سگِ گله. او میتوانست. چرا که مدیر ساختمان بود. از همه مسنxadتر بود و از بدِ حادثه روزگاری معلمِ خودِ من بود و هنوز هم فکر میxadکرد من همان شاگرد نیمهxadتنبلِ دبیرستانِ فیروز بهرامم و او همان معلمِ سختxadگیرِ ادبیات و هیچ هم توجهی به فوق لیسانسم و دانشجوی دکترا بودنم نداشت و من هم این موضوع را ناچار بودم که بپذیرم. رو کرد به الویری و گفت: «از کجا معلوم زنش یا دخترش نبودن؟»


راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک

برچسب: نویسنده: عباس تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 17:20

صفحه بندی