خرید بک لینک
پسر خفته بود و پیرمرد به قرص ماه توی آب برکه خیره نگاه میکرد و با آن حرف میزد. بعضی حرفهاش پچپچوار و گنگ و نامفهوم بودند. بعضی حرفهاش هم شبیه آواز وردگونه و التماسآمیز بودند. من تکیه به تنه درختچه نشسته بودم و به قرص ماه توی آب برکه نگاه میکردم. ما هر دو به قرص ماه توی آب برکه چشم دوخته بودیم. انگار پیرمرد در قرص ماه آب چشمه و گنبد سبز و صعود به آن را میدید. من دهها نقش خیالانگیز در چهره ماه میدیدم. نقش لبخند و نقش پوزخند و تصویر قُله و صعود و دهها چهره که در پردههای نقاشی کشیده بودم. آخرین نقش، چهره خفته پسر بود که در عکس من افتاده بود. این تصویر به تنم لرزه میانداخت. تصور اینکه من به حالت و وضعیت پسر افتاده بودم، خوفانگیز بود. نمیدانستم حضورم در کنار پسر و پیرمرد به چشم آنها واقعی است یا نه؟


راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک

برچسب: نویسنده: عباس تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 3:31

صفحه بندی