خرید بک لینک
ناگهان صدای خفیف و آشنایی به گوشش خورد. بارها این صدای خفه را شنیده بود. گلولهxadای بی صدا گردن زورگیر را سوراخ کرد و از آن طرف گذشت. مایعی داغ و لزج روی صورتش پاشید. قمه از دست زورگیر افتاد و با ناباوری به پای سرشار سقوط کرد. صدای گلولهxadها قطع نمیxadشد. آن دو نفر هم یکی بعد از دیگری روی زمین غلطیدند. سرشار به زحمت چشمانش را گشود و از لای پلکxadهای خون آلود، هیکل سیاه پوشی را تشخیص داد که از فاصله نزدیک به آنها تیراندازی میxadکرد. با ته آرنج محکم به پهلوی مردی کوبید که از پشت بغلش کرده بود و با یک حرکت او را به جلو پرت کرد. مرد که مات این کشتار شده بود، بدون مقاومت و اراده افتاد روی زمین. سرشار با پشت یکی از دستان، خون روی صورتش را پاک کرد و در حالیکه تقریباً خم شده بود، روی راهزن آخری، با دست دیگر به قاتل اشاره کرد و با فریاد گفت: - نه. نکش. بسه دیگه. کارش نداشته باش.


راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک

برچسب: نویسنده: عباس تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 20:31

صفحه بندی