در اتاق انتظار کثیف و تاریک متهمان نشسته بودم، نفسم بالا نمیآمد و منتظر اعلام مجازاتم بودم. آن بیرون و در سالنی که به دادگاه ختم میشد اجتماعی خشمگین پشت در موج میزد و من یک آن ترسیدم که نکند در را بشکنند. صدایشان مانند غرشی سهمگین برمیخاست و انگار دشنامهایشان تمام ساختمان را میلرزاند.
قاتل، قاتل، قاتل...
مُشتم را گره کردم و دیدم تمام بدنم میلرزد. داشتند به خاطر من داد میزدند. داشتند بر سر من داد میزدند.
همان حین که با شنیدن جیغ و فریادهایشان لرزه به تنم افتاده بود یاد محاکمه خائنان در دادگاههای خلق افتادم که بلافاصله بعد از آزادی کره از سلطه ژاپن برپا شده بودند و در مدرسه دربارهاش خوانده بودیم. حالا میتوانستم بفهمم آن دادگاهها چقدر برای آن آدمها ترسناک بوده است. با اینکه آدمهای دیگری هم در اتاق بودند، از جمله یک پزشک، یک پرستار و سه مأمور ویژه که یک سال تمام با من زندگی کرده بودند، هرگز اینقدر خودم را تنها ندیده بودم. احساس نزدیکی من به این آدمها یا آنها به من اصلاً اهمیتی نداشت؛ من بودم که باید مجازات میشدم نه آنها. چقدر آن لحظه به بیگناهی و آیندهشان غبطه خوردم و بعد درد ماتم در تمام جانم تیر کشید.
سعی کردم آیات آرامشبخشی از انجیل را که کشیش قبلاً برایم نوشته بود به یاد بیاورم ولی وقتی در باز شد و چهار افسر پلیس با لباس فرم آهارکشیده و نشانهای برّاق آمدند تا من را تا دادگاه همراهی کنند، رشته افکارم از هم گسیخت.
راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک
برچسب:
نویسنده: عباس
تاريخ: سه
شنبه
2 آبان
1396 ساعت: 14:35