ساعت چهار بعدازظهر بود که یک اتومبیل دونفره زهواردررفته با صدایی دلخراش توقف کرد. دختری باریکاندام با موهای ژولیده سیاه از اتومبیل پیاده شد، از پلهها بالا رفت و زنگ را به صدا درآورد.
چند دقیقهای گذشت تا سرپیشخدمت دختر را به درون اتاق پذیرایی راهنمایی کند و با لحن اندوهگین و مؤدبانه همیشگی خود بگوید:
ــ خانم بلفور.
چند لحظه بعد، ژاکلین و لینِت یکدیگر را در آغوش کشیده بودند و ویندلزهام کمی آنطرفتر دلسوزانه به حرکات هیجانآلود این تازهوارد مینگریست. لینِت گفت:
ــ آقای ویندلزهام، ایشان ژاکلین بلفور، بهترین دوست من هستند.
ویندلزهام به رسم معمول چند کلمهای به زبان آورد و برای اینکه مزاحم آن دو نباشد از اتاق بیرون رفت. به نظر ویندلزهام این دختر اگرچه چندان زیبا نبود، با آن موهای فرفری سیاه و چشمان بسیار درشتش، جذابیت خاصی داشت.
ویندلزهام که بیرون رفت، ژاکلین با شیوهای که برای لینِت کاملاً آشنا بود به هوا پرید و گفت:
ــ ویندلزهام؟ ویندلزهام؟ این همان مردی است که روزنامهها میگویند میخواهی با او ازدواج کنی؟ راست است؟ میخواهی با او ازدواج کنی؟
لینِت زیرلب گفت:
ــ شاید بکنم.
ــ لینِت نازنین، نمیدانی چقدر خوشحالم! خیلی آقاست.
راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک
برچسب:
نویسنده: عباس
تاريخ: شنبه
20 آبان
1396 ساعت: 21:31