مرد در را که باز کرد، هوای شبماندهی اتاق نیمهتاریک رفت عقب، خورد به پردههای کیپ کشیدهشدهی پنجره، خط باریک نور بین پردهها موج برداشت و هوا برگشت و بوی تهماندهی عطرِ پریدهای را داشت.
زن انگار تمام شب را غلت و واغلت زده باشد، افتاده بود بین ملافهها و روانداز و بالشهای درهم.
دیشب دیر اومدی؟
آره.
الان هم داری میری؟
آره.
زن غلتی زد و به پشت دراز کشید و بعد تنه را بلند کرد و درجا نشست.
کاش همهی دلالها دکوپُز تو رو داشتن.
مرد جواب نداد.
زن در نیمهتاریکِ اتاق نگاهی انداخت به مرد، دستهایش را دراز کرد، ملافهی اطلسِ صورتیرنگ را چنگ زد و کشید روی تن و سرش و به پشت افتاد روی تشک.
دوباره هوای ایستاده تکان خورد و دوباره باریکهی نور بین پردهها لرزید و دوباره تهماندهی عطر پراکنده شد در هوا.
زن دستها را از حاشیهی ملافه برداشته بود. اطلسِ صورتی در هوا بلند شده، ورم کرده بود و آرام فرو میریخت بر پست و بلندِ پیکر زن.
چهقدر لاغر شده!
بیتالله دوید. سوییچ اتومبیل را داد به مرد که داشت میرفت سمت اتومبیلش.
رفتم بنزین زدم. پُره آقا.
تشکر مرد را شنید و دوید درِ باغ را باز کند.
اتومبیل از باغ رفت بیرون و پیچید به خیابان باریک پُردرخت و در سایهی غلیظ درختهای دو طرف خیابان رفت و از سایه درآمد و از روی پل باریک روی رودخانه گذشت و وارد جادهی کلاردشت به مرزنآباد شد که غرق آفتابی بود درخشان.
راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک
برچسب:
نویسنده: عباس
تاريخ: يکشنبه
19 آذر
1396 ساعت: 8:03